تبلیغات
خَنجخُلوک(khanjkholouk-قلقلک) - داستان-افسوس تکراری
 
خَنجخُلوک(khanjkholouk-قلقلک)
مشو در پیچ و تاب رنج و غم گم به هر حالت تبسم كن، تبسم!
 
 
شنبه 6 آبان 1391 :: نویسنده : مهرا
 
سلام

امیدوارم که خوب باشید و سلامت و شاد

امروز میخام یه داستان فارسی رو که کپی کردم بازگردانی کنم و گویشیشو بنویسم

این کارو بار اول تو وب
مردمان مسیله دیدم و برام جالب بود.با اجازه صاحب سبک گفتم منم

این طرز نوشتنو تو وبم ادامه بدم.

البته نمیدونم تا چه حد تونستم موفق بوده باشم تو این بازگردانی...


متن در ادامه مطلب...







یه پیرمردی سی یه جمعیتی گِپِش میزَت

یه لطیفه ای اِش سیشو تعریف کِرد وُ همه شو خیلی اِشو خِنی..


یکمی بعد دوارِی هِم لطیفِیکو اِش گُوت و یکمی از او جمعیتکو اِشو خِنی..


او دوارِی هم لطیفِیکو اِش گُوت تاایکه دی کسی تو او جمعکو شِی

او لطیفِیکو اِش نِخِنی...


پیرمرد یه لبخندی اِش زَت و اِش گُوت:


وختی که اِتو نمیشاند چندمرتُوِه شِی یه لطیفه ی تکراری بِخِنِی خا

سیچه چند مَرتُوِه و مکرر
سی یه مشکل و مسئله ی تکراری مینِخِی

گیریخ میکُنِی و آخ دیریخ میکِشِی..


گذشته از یادبورِی و سِیل جلوهاکُنِی



پیری برای جمعی سخن میراند،

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار

خندیدند....

او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه

نخندید.

او لبخندی زد و گفت:

وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،

پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای

مشابه ادامه می دهید؟

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید





نوع مطلب :
برچسب ها : گویشی؛خاطرات؛دشتی؛داستان،
لینک های مرتبط :




درباره وبلاگ


یه چی میتم بگم بغضم نوهرت
مو مردم خهک پاک دشتی جامن
(ازآقای شیخیانی)


سلام...
خوش اومدید...
اینجا مینویسم از خاطره از دلتنگی از هر چیزی که قلمم بنویسه...
(مطالبی رو که خوشم بیاد copy-pasteمی کنم شاید بقیه هم خوششون بیاد)

سعی دارم بیشتر حرفامو به زبون خودم یعنی دشتیاتی بنویسم...

***مهرناز***

مدیر وبلاگ : مهرا
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :